من برگشتم
این یه ماه همکار جدید کنار دستم بود تا کارارو یاد بگیره نمیتونستم بیام بنویسم
من خوبم زندگی در جریانه
درگیر خالم هستیم که مریضه
دیشب اینقد حالش بد بود همه گریه میکردن
من هم که دورم فقط تلفنی اخبارو دارم
یه استکان گلاب خوردم و صورمم باهاش شستم تا کمی اروم شدم موقع خواب
کجا رفتی یهو (:
غصه نخور... هرچی مصلحته اتفاق می افته. انشالا که مصلحت سلامتیشون باشه عزیزم
ایشالا که سلامتی شون برگرده.
محرم صفر تموم شد. من منتظرم عروس بشی. ایشالا زودتر خاله خوب بشه. و درگیر شادی های زندگی ات بشی
ان شالله.فعلا که همه درگیر خاله ایم
هزار بار اومدم و به در بسته خوردم...آه
خوشحالم که برگشتی و ناراحت که نا آرومی و خبرهای بد می شنوی اونم تو غربت
+ دعا می کنم و خودم آمین میگم. انشالله که شفاشون رو همسایه تون بده...
به جاش من همه پستاتو خوندم
راستش خالم کانسر متاستازه و الانم هوشیاریش پایینه
هرچی خیرو صلاحشه.ممنون که دعا میکنی