10

پنجشنبه معموملی گذشت مثل همیشه تنها کار مفیدی که کردم  و یادم میاد زبان خوندم و یه استانبولی خوشمزه با گوجه فرنگی درست کردم

جمعه تا 12 ظهر خوابیدم خودم از این همه توانایی خوابی که داشتم و نمیدونستم تعجب کردم ولی عجب روزگرمی بود .5 رفتم نون خریدم بعد دیدم این همه باس پوشیدمم پس یه پارکی ام برم رفتم مینی پارک محلمون و دفر دستک زبانمم بردم اولش نشستم رو صندلی که تو سایه بود و جلو فواره سه تا نیمکت کنار هم بودن یکی یکی بابابزرگا اومدن دیدم نه مثل اینکه حوزه استحفاظی هر روزه اوناست رفتم اونورتر تا نیم ساعت مونده به اذون زبان خوندم و از دیدن بچه های کوچولو لذت بردم بعدش تا رسیدم خونه و بساط افطارو گذاشتم کم بود خفه شم از تشنگی .دیشب هم باد کولر خیلی بهم خورده همه تنم درد میکنه

****دیشب اصلا نخوابیدم و پریشب به خاطر اینکه فهمیدم یه نفر خیلی دروغ برام بافته چند ماهیه.بعد خوابم نمیبرد وقتیم میبرد انگار روحم بالا سرم بود

9

دیشب بعد از افطار داشتم زبان میخوندم و پایتخت میدیدم بعد یادم اومد برم فرشو از راه پله بردارم درو باز کردم رفتم سمت فرش برق رو هم روشن نکرده بودم یهو دیدم یه نفر داره از پله ها میاد بالا سمت منتاخواستم برقو روشن کنم رسید به پله اول تو نور دیدمش مامان همسایه پایینه همون که پسرش پاش شکسته گویا مهمون اومده برای پسرش واون اومده تو راه پله ها نشسته اینا راحت باشنبعد تا دیده من درم وا شد خوشحال اومده سمت خونه من.اومد تو من هم چون لباس سبک تنم بود پریدم لباس پوشیدم واومدم نشستم بنده خدا خیلی ساکت بود یه چای خوردیمو ساعت یازده ونیم رفت ت ت .این بود مهمون ناخونده من

8


5 شنبه شیفت بودم و ساعت یازده شب مجدد همسایه زنگ زد چرا شیرو باز گذاشتی دوباره دراومده و داره چکه میکنه میخاستم خودمو بکشم زنگ زدم نقلیه ماشینن داشتن چون تا کارم تموم شد دوازده شب بود فرش نازنینم که از قالی شویی اورده بودن و هنوز وقت نشده بود بازش کنم رو تصور میکردم

رفتم خونه صبح جمعه هی وای من فرشم خیس خیس کشیدم به زور دوباره بردمش راه پله لهن کردم و از شدت ناراحتی از 8 خوابیدم تا 1

بعدش صابخونه زنگ زد و گفت که از کولر ساز پرسیده گفته عجیبه اینکه پیچ به اون سفتی چطور باز میشه و تا بحال همچین موردی نداشتند

....................

بعدش از شهر بیدار شدم فیلم دزیره رو دیدم وبعد افطار هم والیبال دیدم و زبان خوندم

یه مسئله ای که من دارم اینه که من معدم خیلی کوچیکه بعد جا ندارم از افطار تا سحر مجبورم هر دوساعت یه چیزی بخورم یعنی غذامو باید تقسیم کنم هر دوساعت وگرنه جاندارم مثلا یه پرس غذارو باید سه تا چهار بار بخورم که البته اینقد بی اشتها م که یه قسمت نهایت دوقسمتشو میخورم بعد اب هم جاندارم زیاد بخورم در طی روز همش تشنمه

یک شنبه اخرینم شیفتو میرم و بعدش دیگه شب کاری تعطیل تا سه ماه

الان از هفت ونیم اومدم ادره هیچ کس نیست نکنه ساعت کاریو کم کردن

از عید تا الان یه بار فقط رفتم خونمون اونم دوستم به زور منو برد روستاشون بعد لازمه بگم چقد دلم تنگ شده

دیروز ظهر خواب بودم خواب میدیدم رفتم خونمون بعد نیمه بیدار میشدم میگفتم وای من کی اومدم با چی اومدم پس شنبه رو رخصی بگیرم نرم بعد هی تکون میخوردم که مطمن شم خواب نیستم

بعد دیدم افتادم تو یه کانال که لبه اش یه کولر بود کانال پر اب بود داشتم میرفتم تهش که عمیقم بود یه خانومی دستمو گرفت اومدم بالا بعد بیدار شدم دیدم اوه خونه خودمممم

7

دیشب سحر بیدارشدمااااااااا اما تاچشمو بستم بیدارشدم که اذونه وحتی ابم نتونستم بخورم الان تشنمه